عشق بدون مرز

عشق بدون مرز
عشق بدون مرز
17 مرداد 1405

داریوش از سال‌های تاریک اعتیاد، انزوا، آسیب به خانواده و تلاش‌های نافرجام برای ترک می‌گوید؛ تا زمانی که از طریق جلسات انجمن معتادان گمنام NA با راهی تازه برای پاکی و بهبودی آشنا می‌شود و همراه برادرانش پیام امید را به دیگر همدردان منتقل می‌کند.


عشق بدون مرز

داریوش هستم، یک معتاد از کشور سوئد، شهر گوتنبرگ.

اگرچه فاصله ما از هم زیاد است، اما هر کجای دنیا که باشی، همدردی از جنس خودت پیدا می‌شود؛ کسی که پاره‌ای از وجود توست، چون ما با هم بیماری مشترکی داریم. انگار دارم برای رفیق بهبودی و همدردی که از دیرباز می‌شناسم نامه می‌نویسم. احساس زیبا و عمیقی است، چون مطمئن هستم خداوند در اینجا حضور دارد.

مثالی قدیمی می‌گوید: ای کاش آدمی دوبار زندگی کند؛ یک بار برای کسب تجربه و بار دیگر برای استفاده از آن تجربه. حالا من و تو چقدر خوشبخت هستیم که خداوند این فرصت را به ما داده است. منی که یک پایم توی گور و پای دیگرم بیرون بود، بعد از آمدن به انجمن معتادان گمنام زندگی دوباره‌ای پیدا کردم و امروز به کمک خداوند، انجمن و دوستان، از تجربه‌های گذشته‌ام استفاده می‌کنم.

چندی قبل دوستی از NA ایران به سوئد آمده بود و چند روزی کنار هم بودیم. او وقتی با جلسات فارسی‌زبان آشنا شد، از بچه‌ها خواست تا از تجربه‌های خودمان در این گوشه دنیا، از آشنایی با NA و از معجزه برنامه برایتان بگوییم؛ شاید پیامی برای همدردی باشد. چون اعتیاد حد و مرز، رنگ، پوست و نژاد نمی‌شناسد و هر جا که باشی، بیماری اعتیاد می‌تواند کشنده باشد.

نزدیک به چهل و پنج سال سن دارم، اما تولد واقعی و معنوی من حدود پنج سال و سه ماه پیش اتفاق افتاد. هر وقت به گذشته، دوران کودکی و نوجوانی‌ام فکر می‌کنم، خودم را در قالب پسربچه‌ای می‌بینم که پر از ترس، اضطراب، دلهره، تاریکی و چراهای بی‌پاسخ است. با اینکه در دوران جوانی یکی از ورزشکاران رزمی مطرح کشور بودم، اما همیشه این تنهایی، خلأ و تاریکی در من وجود داشت.

در برگریز درد

تا آنکه برای اولین بار با الکل آشنا شدم و این آشنایی، نیمه تاریک وجودم را پر کرد. آن نیمه پر از تنهایی، ترس و اضطراب. از آن روز به بعد، عطشی غریب برای پر کردن این خلأ در وجودم شکل گرفت. چون بیماری اعتیاد خیلی سریع مرزها را طی می‌کند، با مواد مخدر دیگر نیز آشنا شدم؛ اما در پیله افکارم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که روزی خودم هم اسیر دیو اعتیاد شوم.

از آنجا که کار ما معتادها این است که همیشه شرایط، دیگران، خانواده یا محیط را مقصر بدانیم، من هم تفاوتی با بقیه نداشتم. به کشور سوئد آمدم تا شاید زندگی جدیدی را شروع کنم، اما از آنجا که من و مواد مثل آهن و آهن‌ربا بودیم، خیلی زود همدیگر را پیدا کردیم. با اینکه هنوز زبان این کشور را بلد نبودم، پاتوق ساقی‌ها را خوب بلد شده بودم. اعتیاد هم که احتیاج به هیچ زبانی ندارد؛ با همه‌چیز آشنا شدم و با زبان بین‌المللی اشاره، حالی می‌کردم که خمارم و زودتر جنس مرا بده.

اولین بار که فهمیدم برادرم هم مواد مصرف می‌کند، به جای اینکه او را منع کنم، تنها چیزی که گفتم این بود: مراقب باش غریبه‌ها نفهمند و بیا با خودم بکش. هنوز چند وقتی نگذشته بود که برادر دیگرم نیز به جمع ما پیوست و ما سه‌تایی با هم مصرف می‌کردیم. همین موضوع زندگی و خانواده ما را به آشفتگی کشاند. چون قادر نبودیم با هم ترک کنیم، هر کدام به شهری دیگر رفتیم؛ یعنی در اصل از هم فرار کردیم.

هزینه خرید مواد در سوئد بالا بود و من زمانی به خودم آمدم که دیدم برای تهیه مواد، به یک قاچاقچی حرفه‌ای تبدیل شده‌ام و از این کشور به آن کشور می‌روم. چون بین مواد و خانواده، زن و فرزندم، مواد را انتخاب کرده بودم، آن‌ها هم در جهنمی که اعتیادم به پا کرده بود، می‌سوختند.

کم‌کم اعتیاد باعث انزوا و تنهایی من شد. خسته شده بودم. هر شب که به خانه می‌آمدم و به چهره معصوم فرزندم نگاه می‌کردم، با تمام وجود فریاد می‌زدم: خدایا چه کنم؟ اما صبح که از خواب بیدار می‌شدم، این بیماری آن‌قدر قوی بود که برایم فرقی نمی‌کرد این بچه من است یا دیوار. به خاطر مواد، دست به هر کاری می‌زدم.

سال‌های آخر مصرف، آرزوی مرگ می‌کردم. مرتب در حال ترک بودم، اما هیچ جوابی نمی‌گرفتم، چون فکر می‌کردم بیماری من فقط جسمی است. یادم هست که دوستانم شرط‌بندی می‌کردند که به یک ماه نمی‌کشد که داریوش برمی‌گردد؛ و حتی به دو هفته هم نمی‌کشید که برمی‌گشتم و مصرف را از سر می‌گرفتم، چون حس تنهایی در من شدید می‌شد و چاره‌ای نداشتم.

تمام ایده‌ها، راهکارها و روش‌ها را تجربه کردم، اما هیچ‌کدام برایم فایده‌ای نداشت. به زندان افتادم، اما فرقی نکرد. هنوز از زندان بیرون نیامده بودم که مواد کف دستم بود. بیشتر شب‌ها از زور عذاب وجدان، با قلبی شکسته به درگاه خدا دعا می‌کردم و کمک می‌خواستم و از آنجا که خداوند مرا دوست داشت، صدایم را شنید.

رد پای دوست

یکی از دوستان که از ایران آمده بود، می‌گفت: روش جدیدی در ایران برای ترک اعتیاد پیدا شده است. با خوشحالی و با اولین پرواز به تهران آمدم و بستری شدم، اما داستان این نبود. هنوز یک روز نگذشته بود که باز هم تنهایی، باز هم افسردگی و باز هم خماری سراغم آمد. طبق طبیعت اعتیادی‌ام، شروع کردم با خودم حرف زدن و گفتم: این روش هم کار نکرد و همان ضرب‌المثل قدیمی راست است که من برای همیشه مصرف‌کننده باقی خواهم ماند.

یادم می‌آید همان روز می‌خواستم برای تهیه مواد بیرون بروم که در آن لحظه خداوند به کمکم آمد. دوستی که از سوئد آمده بود به من زنگ زد و جویای حالم شد. وقتی فهمید قصد دارم برای تهیه جنس بیرون بروم، پیامی داد که کلماتش برای من مثل کلام خداوند بود. او گفت: اگر دنبال جنس ناب می‌گردی، بیا به این آدرس؛ و آدرس یک جلسه NA را به من داد.

به جلسه رفتم و آن دوست را با برادرش که در آن زمان دو سال پاکی داشت، پیدا کردم. برادرش به من گفت: بیا جنس از من بگیر. یادم می‌آید خیلی با او صحبت کردم و او شروع کرد از پاکی گفتن. چون ما معتادها سریع قضاوت می‌کنیم و من هم هنوز زخم‌های اعتیاد را بر چهره او می‌دیدم، گفتم: خودت که نشسته‌ای، پس چه می‌گویی؟ به هر حال با هم به آن جلسه رفتیم.

آدم‌های زیادی آنجا بودند. من اول فکر کردم همه آن‌ها از زندان آزاد شده‌اند و چون جایی ندارند، اینجا جمع می‌شوند و با هم درد دل می‌کنند. من هم نشستم، اما هیچ‌چیز از حرف‌هایشان یادم نمی‌آید. تنها فکر و ذکرم این بود که این یارو الکی گفت و ظاهراً جنس هم ندارد، پس بعد از اینجا باید بروم سراغ ساقی.

اما امروز می‌فهمم آن اتفاق قشنگی که در برنامه از آن می‌گویند، چیست. بعد از پایان جلسه دیدم همه دست‌های همدیگر را گرفتند و با هم دعایی خواندند. نمی‌دانم چه شد، اما تمام وجودم را احساس غریبی فرا گرفت. من که یک زلزله‌زده معنوی بودم، تمام قلبم به درد آمد. از دوستم پرسیدم: این چه دعایی بود که خواندید؟ او گفت: این دعای آرامش است که همه اعضا در پایان جلسه می‌خوانند.

حال غریبی داشتم و انرژی عجیبی گرفته بودم. فردا هم دوباره برای شنیدن این دعا برگشتم. این بار دیدم انسان‌هایی که چک و لگد اعتیاد را خورده‌اند، انسان‌هایی که هنوز زخم‌های اعتیاد بر وجودشان هست، از یک ماه، سه ماه، دو سال و سه سال پاکی صحبت می‌کنند و می‌گویند:

من نمی‌توانم، ولی ما می‌توانیم؛ پس تو هم می‌توانی.

بعد از چند روز به سوئد برگشتم و این پیام را به برادرهایم دادم که من جایی را پیدا کرده‌ام که اگرچه جواب همه سؤال‌ها را نمی‌دانند، اما بلد هستند چگونه پاک بمانند.

جلسه NA شهر خودمان را پیدا کردیم و به اتفاق یکی از برادرانم به جلسه رفتیم. آنجا بود که فهمیدم انجمن معتادان گمنام حد و مرزی ندارد. با اولین ورود به اولین جلسه NA سوئد، همان عشقی را که از شما گرفته بودم، اینجا هم پیدا کردم. یک ماه بعد، برادر دیگرم نیز به جمع ما پیوست و از آنجا که خداوند برای تک‌تک ما برنامه‌ای دارد، بعد از یک سال پاکی هر سه برادر، اولین جلسه فارسی‌زبان را به کمک خداوند و با اراده او به راه انداختیم و آنچه را که در جلسات ایران آموخته بودیم، در سوئد به مرحله اجرا گذاشتیم.

اکنون بیش از سه سال است که هر روز تعداد بیشتری به جمع ما اضافه می‌شوند. حالا که این نامه را می‌نویسم، زندگی همه ما تغییر کرده است. سعی می‌کنیم جزو پیام‌رسانان خداوند باشیم. امروز فضای خانواده‌هایمان پر از عشق و بهبودی است و به کمک برنامه، تلاش می‌کنیم همان عشقی را که بدون هیچ هزینه‌ای در اختیارمان گذاشتند، ما هم بدون هیچ منتی به نفر بعد منتقل کنیم.

امروز سعی می‌کنم بنده خوبی برای خداوند باشم. امروز ترسی نخواهم داشت و سعی خواهم کرد به کمک انجمن و با راهکارهای دوازده قدم، به خود و دیگران احترام بگذارم. امروز به کمک دوازده سنت سعی خواهم کرد از سر راه خداوند کنار بروم و نقش خدا را بازی نکنم.

ما هم در این گوشه از دنیا جلسات خود را برگزار می‌کنیم و به یاد شما دلخوش هستیم. ممکن است از نظر تعداد به اندازه شما نباشیم، اما جلسه ما هم بسیار خوب است و همان عشق و صفای جلسات شما را دارد. با لطف خدا و حمایت معنوی او به پیش می‌رویم و تا مادامی که این راه را دنبال می‌کنیم، از هیچ چیز واهمه نخواهیم داشت.

برگرفته از مجله پیام بهبودی زمستان 1387


لینک کوتاه: https://na-iran.org/fa/b/382654
گروه من

گروه من

قبلی
چش مایی داداش...

چش مایی داداش...

بعدی