قصه یک معتاد

قصه یک معتاد
قصه یک معتاد
21 شهریور 1405

این شرح حال واقعی، مسیر پرفرازونشیب مجید را به تصویر می‌کشد که از سنین پایین درگیر الکل و مواد شد. او پس از سال‌ها شکست در ترک‌های انفرادی، سرانجام با جلسات معتادان گمنام آشنا گردید و به آرامش، پاکی و زندگی دوباره رسید.


قصه یک معتاد

من مجید هستم، یک معتاد.

من در آغوش خانواده‌ای بسیار خوب، صمیمی و محترم متولد شدم. پدرم مردی مهربان، متعهد، زحمت‌کش و از افراد سرشناس و خوش‌نام محله و اجتماع بود که جایگاه بسیار ارزشمندی داشت. ما خانواده‌ای نسبتاً شلوغ و پرجمعیت بودیم و من به عنوان آخرین فرزند و کوچک‌ترین عضو این خانواده، کودکی باهوش، کنجکاو و بسیار بازیگوش بودم. همین کوچک‌تر بودن باعث شد که بسیار لوس و دردانه‌ بار بیایم و توجه بیش از حدی را دریافت کنم. در میان اعضای خانواده، سه برادر بزرگ‌تر از خودم داشتم که متأسفانه یکی از آن‌ها به مصرف الکل و مواد مخدر مبتلا بود. در همان دوران کودکی، من به صورت مداوم در بزم‌های دوستانه و شب‌نشینی‌های برادرم حضور داشتم. او نیز برای اینکه با من سرخوش باشد و سرگرمی ایجاد کند، به من الکل می‌خوراند و مرا مست می‌کرد. درست در همان سنین حساس هفت یا هشت سالگی بود که بدون آنکه بدانم، آتش سوزان اعتیاد در وجود من روشن شد.

سقوط در تاریکی و تلاش‌های بی‌ثمر برای ترک اعتیاد

با رسیدن به سنین نوجوانی، یعنی حدود شانزده یا هفده سالگی، گرایش و تمایل من به مصرف مواد مخدر و الکل شدت گرفت. در مدت زمان بسیار کوتاهی، مصرف تفننی جای خود را به مصرف دائمی داد. در همان اوایل کار، غرق در جمع‌های رفیقانه و شب‌نشینی‌های مداوم شدم. با فرار از خانه و بی‌خبری خانواده، در دام مصرف افراطی مواد اسیر شدم و کنترل زندگی‌ام را کاملاً از دست دادم.

وقتی متوجه عمق فاجعه شدم، راه‌های بسیار زیادی را برای ترک اعتیاد امتحان کردم؛ اما هر بار پس از اولین مصرف مجدد، آتش خاموش‌نشده‌ی اعتیادم با شدت بیشتری شعله‌ور می‌شد و من را بیشتر از قبل در باتلاق فرو می‌برد. در واقع، تمام دوران جوانی و مصرف من، در یک چرخه باطل گذشت: ترک‌های کوتاه‌مدت و بی‌ثمر، و سپس سقوط دوباره به دره مصرف افراطی. چند سال قبل، پیام رهایی انجمن معتادان گمنام را از چند رفیق هم‌مصرف و حتی برخی افراد عادی شنیده بودم، اما هیچ امیدی در دلم نبود و اصلاً باور نمی‌کردم که راهی برای نجات یک معتاد وجود داشته باشد.

معجزه بهبودی در انجمن معتادان گمنام و تولد دوباره

ناامیدی مطلق حکم‌فرما بود تا اینکه بار دیگر تصمیم گرفتم به تنهایی مواد را کنار بگذارم. این بار مقدار مصرفم را پایین آوردم و نوع موادم را تغییر دادم تا دوره سم‌زدایی را بگذرانم. در همان روزهای سخت و پردرد سم‌زدایی، دوباره پیام انجمن را از زبان یک دوست همدرد شنیدم. این دوست وقتی دید من گرسنه هستم، برای شام خوردن مرا به جشن تولد پاکی یکی از اعضای بهبودی برد. ورود به آن جلسه، همان و دیدن جاذبه بی‌نظیر انجمن معتادان گمنام (NA) همان!

آنجا برای اولین بار باور کردم که راه نجاتی هست. حضور خداوند و یک نیروی برتر را با تمام وجود حس کردم. وقتی اعضا با هم دعای آرامش را می‌خواندند و بندهای کتابچه “فقط برای امروز” را مرور می‌کردند، مفهوم واقعی آرامش و پذیرش را با تمام روح و روانم لمس کردم.

افسوس که همان دوست عزیزی که پیام‌رسان بهبودی من شد و مرا به آن جشن تولد برد، به خاطر بی‌تفاوتی و بی‌حوصلگی نسبت به اصول روحانی انجمن، با مصرف مجدد الکل لغزش کرد. متأسفانه همان الکل جانش را گرفت و امروز در زیر خروارها خاک خوابیده است. این یک پیام جدی برای تمام کسانی است که الکل را جزو مواد مخدر نمی‌دانند و آن را دست‌کم می‌گیرند.

امروز من در انجمن معتادان گمنام معجزات زیادی را به چشم دیده‌ام. تمام زندگی کنونی من، از کار و شغل مناسب گرفته تا بازگشت اعتبار، پاکی مداوم، قطع وابستگی‌های ویرانگر، زندگی دوباره و پذیرش از سوی خانواده و جامعه، همگی از معجزات بزرگ NA است. از بین رفتن وسوسه فکری و میل شدید به مصرف، موهبتی است که آن را تماماً مدیون نیروی برترم هستم.

برگرفته از مجله پیام بهبودی بهار 1388


لینک کوتاه: https://na-iran.org/fa/b/382663
یک داستان ساده

یک داستان ساده

قبلی