خوشکنی

خوشکنی
خوشکنی
12 اردیبهشت 1405

این متن تجربه انسانی فردی است که سال‌ها با حس کمبود، طلبکاری از جهان، اعتیاد و ناامیدی زیسته و دو بار تا مرز پایان زندگی پیش رفته است. نقطه تغییر زمانی رخ می‌دهد که او مسئولیت خود را می‌پذیرد و از جنگ با جهان دست می‌کشد. مسیر تازه، مسیری است که در آن «خود» قدیمی کنار می‌رود تا رشد، آرامش، ایمان و معنا شکل بگیرد؛ مسیری که شادی را نه در تملک، بلکه در رهایی می‌یابد.


خودشکنی

از وقتی یادم میاد همیشه یه چیزی تو زندگی کم داشتم. بچگی‌هام فکر می‌کردم گم شده من به تیله قرمز راه‌راه و یا به شکلات کاکائویی خوشمزه است. شایدم به شلوار جین گران‌قیمت خارجی. همین‌طور که بزرگ‌تر می‌شدم خلأهای روحی و روانی‌ام نیز بیشتر شده و حفره درونی‌ام عمیق‌تر می‌گشت. اصلاً کمبودها تغییر شکل می‌دادند.

خواسته‌های زیادی را طلبکارانه در ذهن خود پرورش می‌دادم؛ پدر و مادر میلیونر، ماشین مدل بالا، دانشگاه، ویلای شمال، دوست‌دخترای خوش‌برو‌رو، قهرمان و ستاره شدن. من همۀ اینارو می‌خواستم بدون این‌که تلاشی بکنم. فقط می‌خواستم و همه این چیزا رو حق خودم می‌دونستم. جهان هستی به من بدهکار بود.

هیچ‌وقت راضی نبودم. بعضی‌هاش هم که به دست می‌آمد فوراً می‌گفتم: «نه، این نیست، یه چیز دیگه‌س» و برای اونایی که به دست نمی‌آمد خانواده، جامعه، مدیر مدرسه و همه غیر از خودم، مقصر بودند.

منتظر بودم یه روزی همۀ این خواسته‌هام به من تقدیم بشه و من کشف بشم، ولی این اتفاق نیفتاد و من نومیدانه نتوانستم زندگی را تحمل کنم. حدود ۱۸ سال سن داشتم که تصمیم به خودکشی گرفتم، اما یه جوری مواد سر راهم قرار گرفت. امتحان کردم، خوب بود، عالی بود.

قرارداد با شیطان

همونی بود که می‌خواستم. خودش بود. بهش چسبیدم، عاشقش شدم، عزیزم شد. پدر و مادر و زن و بچه‌ام شد. همه‌چیزم شد. باهاش حال می‌کردم. معنا و هدف زندگی‌ام بود، ولی خوشحالی اونم تموم شد. البته یه خرده دیرتر از چیزهای دیگه.

خوشحالی آشنا شدن با اون تموم شد. چیزای دیگه‌ای رو که مدت‌ها در آرزوی داشتن آن‌ها می‌سوختم، به محض به دست آوردن‌شان دل‌زده می‌شدم و تازگی خود را برایم از دست می‌دادند. اما این اتفاق در مورد مواد دیرتر صورت گرفت، ولی به هر حال بدبختی‌هاش شروع شد.

نگاه‌های زیرچشمی معنی‌دار، لبخندهای تمسخرآمیز، حرف‌های کنایه‌دار؛ چرا این‌قدر لاغری؟ چرا رنگت زرده؟ و به دنبال آن بی‌پولی، دربه‌دری، مأمور، زندان، گرما، سرما، سگ‌دو زدن دنبال پول و مواد و ساقی، دنبال جا، فحش و توهین، خماری و درد و رنج، افسوس و حسرت و یک عالمه چیزای بد دیگه.

ولی هیچ‌وقت مواد مقصر نبود. مثل همیشه بازم می‌گفتم: تقصیر زنمه، اگه غر نزنه و بذاره تو خونه مصرف کنم راحت ترک می‌کنم. تقصیر جامعه است، کار کمه، تفریح نیست، مواد زیاده، عشق و حال نیست. همیشه مواد از اتهام تبرئه بود.

نمی‌تونستم بفهمم اشکال کار در کجاست. خیلی کارا کردم؛ شغل و خونه عوض کردم، داشتم زنمو طلاق می‌دادم، می‌خواستم کشورمو عوض کنم، ولی هیچی تغییر نکرد و اوضاع روز به روز بدتر می‌شد.

تا این‌که همون تصمیم ۱۸ سالگی را در سن ۴۵ سالگی دوباره گرفتم؛ خودکشی. این بار نومیدتر و مأیوس‌تر و در انتهای خط آخر. آخر خط زندگی.

روی خط دلدادگی

نمی‌دونم چی شد که یکباره سر از انجمن درآوردم. بعداً فهمیدم انتخاب شدم، دعوت شدم به یه جمع باحال. همه مثل خودم بدبختی و دربه‌دری کشیده بودند.

همه بلاهایی که سر من آمده بود اونا هم دیده بودند. اونا هم طعم بی‌هویتی را چشیده بودند، ولی می‌خندیدند. قیافه‌شون مثل آدم‌های عادی بود، نه، خیلی بهتر از آدم‌های عادی.

چیزی که من همیشه آرزویش را داشتم. به قیافه عادی می‌خندیدند و شاد بودند. چیزهایی که من یادم رفته بود؛ همدیگه رو دوست داشتن. چسبیدم به این جمع. چاره‌ای برای دردهای بی‌درمانم پیدا کردم.

پیش خود گفتم هر کاری که اینا کردن، منم انجام می‌دم. مگه من چی کم دارم که نتونم؟ اقرار کردم، پذیرفتم، دست از جنگیدن برداشتم، تسلیم شدم.

امید پیدا کردم. امید به باور تبدیل شد و باور به ایمان و ایمان به اعتماد. به این جمع اعتماد کردم. خودم رو شناختم. رها شدم.

چیزهای جالبی در انجمن یاد گرفتم؛ از جمله این‌که هم در ۱۸ سالگی و هم در ۴۵ سالگی که تصمیم به خودکشی داشتم و از زمین و زمان می‌نالیدم، مشکل خودم بوده‌ام.

پس باید خودمو بکشم. برنامه هم همینو می‌گه. منتها نه خودکشی با اسلحه و زیر تریلی و مرگ موش. «خود»کشی با صلح و با صداقت، با روشن‌بینی، تسلیم، فروتنی، اعتماد، دعا، مراقبه، خدمت و رشد روحانی.

دیگه یا جای منه یا جای اصول روحانی. تا حالا من و بیماری‌ام یکه‌تازی می‌کردیم، ولی تو بهبودی من باید خودمو بکشم، باید گم شم. لابد به معنی گمنامی هم همینه. باید از سر راه این اصول کنار برم تا اونا رشد کنن.

دوست دارم براموندن «خودکشی» کنم. این بار دیگه حس می‌کنم واقعاً گم شده‌ام، پیدا شده. واقعاً خودشه. با منه، تو جیبمه، زیر لباسمه، تو مغز و قلبمه، تو بدنمه. بیرونه، درونه، همه جا هست.

تو همه آدما، تو درختا، پرنده‌ها. همه جا هستی. می‌بینمش و او را احساس می‌کنم. اونو وقتی خوب حس می‌کنم که تو راه انجمن هستم. وقتی تو را هم، اونم هست.

مقصد من همون راهه. این راه تا آخر عمر ادامه داره. راه قشنگه. تو این راه برا من غم و شادی هم هست، ولی غمش مثل اون غم‌های سابق گزنده نیست، زود تموم می‌شه، قابل تحمله.

اینجا پر از زیباییه؛ خانواده، کار، زندگی، پدران، مادران، پسران، دختران، طبیعت، کوه، ورزش، قدم‌ها و سنت‌ها، راهنما، جنگل. خلاصه همه کائنات هستی زیبا هستند.

بالاخره من گم‌شده خودم رو با خودکشی پیدا کرده‌ام. چهار ساله من شادم، سرخوشم و خوشبختم. به این نتیجه رسیده‌ام که راه رهایی «خود»کشیه، منتها «خود»کشی به سبک NA عالمی داره.


لینک کوتاه: https://na-iran.org/fa/b/382634
مثل آن لحظه که باران می‌زند

مثل آن لحظه که باران می‌زند

قبلی
رفتن به زندان برایم آرزو بود

رفتن به زندان برایم آرزو بود

بعدی