رفتن به زندان برایم آرزو بود
این روایت، شرح سفری است از تاریکی اعتیاد و نا امیدی مطلق تا روشنایی بهبودی و زندگی دوباره. نویسنده، پس از سالها اسارت در چنگال مواد مخدر، از دست دادن خانواده و تحمل رنجهای بیشمار، در نقطهای از زندگی خود، آرزوی زندان رفتن را به عنوان تنها راهی برای رهایی از درد اعتیاد میدید. اما این پایان ماجرا نبود. در اوج درماندگی، با فرا رسیدن پیامی الهی، به سوی جلسات انجمن معتادان گمنام (NA) هدایت شد. این تجربه، نقطه عطفی در زندگی او شد و با یافتن یاران همدرد و اصول روحانی NA، توانست بر اعتیاد غلبه کرده و زندگی جدیدی را آغاز کند. این داستان، گواهی است بر قدرت امید، تلاش و همبستگی در مسیر بازیابی.
رفتن به زندان برایم آرزو بود
در آغاز، خداوند را شاکرم که مرا از نیستی به هستی فراخواند و به آنچه باید باشم، بدل ساخت. زمانی که در پنجه اعتیاد اسیر بودم، مصرف مواد به مهمترین بخش زندگیام بدل شده بود و تمامی ارزشهای وجودم را تحتالشعاع قرار داده بود. با پیشرفت اعتیاد و خو گرفتن به این سبک زندگی، به دلیل وابستگی شدید جسمی، روحی و روانی، روزبهروز از شخصیت اصلی خود دور میشدم. ترس، تمام فضای ذهنیام را تسخیر کرده و درک و فهمم را فلج ساخته بود. افکار معتادگونه، مغزم را قفل کرده بود و همیشه در توهم و خیالات به سر میبردم؛ تجزیه و تحلیل من از مسائل زندگی به زیر صفر رسیده بود.
در چنین شرایطی، پدرم را که از وضعیتم سخت ناراحت و نگران بود، از دست دادم. پس از فوت پدرم، شیرازه زندگی زناشوییام نیز از هم پاشید. همسر و فرزندانم مرا ترک کردند؛ آنها از کارهایی که ناگزیر برای بقای اعتیادم انجام میدادم، خسته شده و زندگی خود را از من جدا ساختند. حتی مادرم، که نماد عشق بود، دیگر تاب تحمل مرا نداشت. خواهران، برادران و تمام نزدیکانم، مرا چون مبتلایان به طاعون رها کردند.
آنچه از نظرتان گذشت، دوران اوج مصرف من بود و تازه از این پس، تمام بدبختیهایم آغاز شد. تا آن تاریخ، ۱۴ سال از زندگی اعتیادیام میگذشت. مدت ۷ سال دیگر از عمرم را در تنهایی، دوری و غربت، در کنار خیابانها، زیر پلها، گوشه زندانها و تبعیدگاهها سپری کردم. دیگر حتی خودم نیز از دست خودم خسته شده بودم؛ خسته و ناتوان، در خیابانهای تهران پرسه میزدم. در اواخر، دیگر حتی دستگیر هم نمیشدم تا به زندان بروم و لااقل مدتی راحت زندگی کنم. مواد مخدر چنان بر من غلبه کرده بود که زندان رفتن برایم به آرزو بدل شده بود. آیا ۲۱ سال زندگی در اعتیاد، با این شرایط پر از خشم، کینه، تحقیر و طرد شدن، چیزی از انسان باقی میگذارد؟ آیا راه نجاتی وجود دارد؟ از نظر من، همهچیز تمام شده بود؛ اما خداوند نقشههای دیگری در سر داشت.
تمام مسائل فوق، مرا به نقطه عطفی در زندگیام رساند. برای رهایی از این اسارت، هر حرکتی را که تصور کنید، انجام دادم. خودکشی سادهترین آنها بود؛ اما گویی برای مردن هم باید در صف ایستاد تا نوبتت شود. مرگ نیز از من گریزان بود. در نهایت خستگی و ناتوانی، به دنبال راهی برای رهایی و طلب دوباره حقیقت، از ته دل فریاد زدم: “ای خدا…” و ناگهان… ستارهای درخشید و ماه مجلس دل رمیده ما، انیس و مونس شد. پیام رهایی، توسط قاصد خداوند، در وجودم جاری گشت. آنچنان گیرا و دلنشین بود که برای اولین بار، بدون مصرف مواد، به سوی آدرس یکی از جلسات NA در شرق تهران به راه افتادم. از میدان شوش، پیاده راهی شدم؛ نیرویی بسیار پرتوان مرا همراهی میکرد و من اصلاً نمیدانستم چه حادثهای قرار است در زندگیام رقم بخورد.
هنگامی که به آنجا رسیدم، کسانی را دیدم که زمانی با من همبازی و هممصرف بودند، اما چند وقتی بود که آنها را ندیده بودم. مهمتر از همه، دیدن دوستی بود که سن و سال زیادی داشت و زمانی هم یار بازی من بود. او ۱۸ ماه پاکی داشت. چه اتفاقی برای او افتاده بود؟ جرقه یا اتفاق روحانی برای من در همین نقطه به وجود آمد. با خود گفتم: “اگر او با ۷۵ سال سن و ۵۰ سال تخریب، توانسته، پس من هم میتوانم.” از آنجایی که با ترک جسمی مشکل داشتم، از دوستان درخواست کردم تا مرا بستری کنند؛ اما توضیح دادند که چنین کاری در NA مرسوم نیست و درباره چگونگی ترک جسمی، باید خودت تصمیم بگیری. ناچاراً، خود را به مسئولین کمپ در شرق تهران معرفی کردم. در روز معین شده، اسم مرا در کنار خیابان نوشتند، اما من پولی نداشتم که مخارج خود را بپردازم. پس باید چه کار میکردم؟ اتوبوس حامل معتادان دیگر، آماده حرکت به سوی کمپ بود.
دیگر هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود. تاب و توان حرف زدن را هم نداشتم؛ درد خماری نیز امانم را بریده بود. نمیتوانستم قدم از قدم بردارم. ناگهان، نمیدانم چه نیرویی تنم را از زمین بلند کرد و سرم را زیر چرخ اتوبوس قرار داد. فریاد زدم: “اگر این اتوبوس بدون من میخواهد حرکت کند، باید از روی سر من بگذرد!” و از هوش رفتم. از این لحظه به بعد را، دیگران برایم تعریف کردند. راننده و چند نفر دیگر که نظارهگر این اوضاع بودند، به طرف من آمدند و با التماس، سرم را از زیر چرخ اتوبوس کنار کشیدند. اشک در چشمان همهشان حلقه زده بود. من دیگر در این دنیا نبودم؛ اما در تمام این ماجرا، یک حقیقت محرز بود که هیچ فردی را یارای انکار آن نیست. دریافتم که دیگر تنها نیستم؛ دیگر لازم نیست در تنهایی خود بمیرم و میتوانم راه حل مشکل بیماری خود را با کمک دوستان بهبودیام پیدا کنم. در اینجا، به ارزش درمانی کمک یک معتاد به معتاد دیگر، پی بردم. NA، به طور مستقل و بدون دخالت در اموری مانند ترک جسمانی و مسائل پزشکی، جلسات خود را تشکیل میداد. شنیدهام که در نقاط دیگر دنیا نیز، اعضای NA مبادرت به تشکیل جلسات در زندانها و مراکز بهبودی، بدون وابستگی یا تایید و تکذیب آنها مینمایند و با دادن آدرس جلسات، از افراد میخواهند که پس از ترخیص، به NA بپیوندند تا با مشکل اصلیشان آشنا شده و از تجارب سایر دوستان در حال بهبودی بهرهمند گردند.
با شرکت در جلسات NA، باورهایم روزبهروز عمیقتر شد و انگیزههایم برای تغییر و تحول، بیشتر گشت. نمیدانم چرا اینقدر به زندگی و تغییر، علاقهمند شده بودم؛ من که دیگر چیزی نداشتم و همه اعضای خانواده و دوستان را از دست داده بودم. اما نیرویی عجیب، مرا وادار میکرد که حرکت کنم؛ تواناییهای این نیرو، بسیار نامحدود بود. از این مرحله، دیگر خود را در مسیر بهبودی حس میکردم. انگیزههای منفیام را بهتدریج از دست میدادم و از کارهایی که زمانی انجامشان برایم عادی بود، گریزان بودم.
اکنون که چهارمین سال پاکی خود را تجربه میکنم، با کارکرد ۱۲ قدم، راه حلی برای مشکل بزرگ ناامیدی، ترس و شکستهای پیدرپی خود یافتهام. به کمک خداوند و اصول روحانی NA و قدرت معنوی نهفته در قدمهای دوازدهگانه، پذیرفتم که ظرفیت و جنبه استفاده از مواد مخدر، به هر شکلی، از من سلب شده است. یک حساسیت دائمی و غیرقابل بازگشت، نسبت به هر مادهای که برایم تغییر حالت ایجاد کند، در من وجود دارد. بنابراین، من باید از هرگونه ماده مخدر، پرهیز کامل کنم تا بهبود یابم. اعتراف و پذیرش عجز، مرا از حالت دفاعی و موضوع جنگ و گریز با اعتیاد، که تمام توان و انرژیام را هدر میداد، خارج کرد. با تسلیم بیقید و شرط، آرامشی وصفناپذیر در من به وجود آمد که در هیچیک از مواد مخدر، آن را تجربه نکرده بودم. دریافتم که میتوان بدون بال پرواز کرد و بدون مواد مخدر زندگی نمود.
صادقانه و عاجزانه فریاد زدم: “ای آنکه نمیدانم کیستی و چیستی؟ مرا دریاب که دیگر هیچ راهی نیست و جز تو، امید و پناهی نیست.” با خاموش کردن ندای غرور و خودمحوری، سعی دارم تمام امور زندگی خود را به عالمی خارج از محدوده دانسته هایم واگذار نمایم. حال در مرحلهای هستم که هرگاه از مسیر بهبودی و باورهایم دور میشوم، دردهای قدیمی به سراغم میآیند. نواقص اخلاقیام فعالیت خود را دوباره از سر میگیرند؛ نارضایتی تمام وجودم را فرا گرفته و آزارم میدهد. در آن لحظات، تنها یک راه برایم باقی میماند: زندگی به روال NA و دوباره دست نیاز به سوی وجود بینیازش دراز کردن. در پایان، از خداوند میخواهم تا شایستگی دریافت نعمت بزرگ پاکی را در من حفظ کند؛ که البته میدانم این، فقط و فقط به میزان تمایل من بستگی دارد. از او میخواهم که تمام همدردان در عذاب را به سوی NA هدایت و راهنمایی کند تا آنها هم بتوانند لذت آزادی را تجربه کنند و دیگر هیچ معتادی مجبور نباشد که از درد اعتیاد بمیرد.
برگرفته از مجله پیام بهبودی بهار 1385
لینک کوتاه: https://na-iran.org/fa/b/382635
این خبر را به اشتراک بگذارید:
مطالب مشابه
بولتن ها
نشريات ، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد.
کتاب ها
نشريات ، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد.
مجلات راه NA
نشريات، آرم و نام NA متعلق به هيچ شخص خاص، کميته و يا هيئت خاصي نيست و بر طبق قرارداد وديعه از طرف کل انجمن به خدمات جهاني سپرده شده تا از آن محافظت نمايد
نرم افزار موبایل
لطفا براي ايجاد امکان سرويس دهي بهتر از انتشار مستقيم نرم فزار هاي اين صفحه خودداري نموده

